تبليغاتX
نقشه برداری 82

نقشه برداری 82

وبلاگ اختصاصی دانشجویان نقشه برداری (82) دانشگاه تبریز

خدایا!

 

از تو ٫
   به تو٫
      با تو٫
         تا تو ٫
           در تو٫
.
.
.
                                        بی تو اما نه!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 16:39  توسط خودم  | 

حرفی بزن

 

نامت را می نویسم و مقابلش دو نقطه می گذارم و منتظر می مانم تا چیزی بگویی.
امّا...
باز هم سکوت...
گویی هزاران دو نقطه هم نمی توانند ترا به حرف بیاورند!

 

چیزی بگو خوب ِ من!

پی نوشت: نوشتم که نوشته باشم!همین!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 10:54  توسط خودم  | 

ستاره

 

آخ که چقدر دیدنی اند ستاره های چشمهات زیر آن هلال مهتابی پیشانی ات! و من چقدر خوشبختم که یک ماه و دو ستاره روی دامنم دارم.
راستی نگفته بودم که خیلی ستاره ها را دوست دارم. تو هم ستاره ها را دوست داری .نه ؟!

مگر تو دختر کوچولو های بازیگوش مثل من را دوست نداری؟ خوب ستاره ها هم مثل من اند دیگر! یک عالمه دختر کوچولوی بازیگوش که ریخته اند توی آسمان و دارند با هم بازی می کنند. بعضی دو تا دوتا بعضی هم گروه گروه دست هم را گرفته اندو شکل های مختلف درست کرده اند.شکلِ خرس ... شکلِ عقرب...شکل ِ...شکل ِ...
نه !این ها را دوست ندارم.خوب گفتم ستاره ها را دوست دارم اما نگفتم که همه شان را! مثلاً همین هایی را که شکل یک مرد کماندار درست کرده اند اصلاً دوست ندارم یا آنهایی را که برقشان مثل برق شمشیر های گستاخ است...

ولی آنهایی را که مثل چشمهای تو مهربان نگاهم می کنند خیلی دوست دارم.

راستی بابا ! چقدر آن بالا با شکوه تر شده بودی! خوب ستاره باید توی آسمان باشد دیگر! امّا چه می شود کرد؟! نیزه ها همین قدر بیشتر نمی توانند بالا ببرند ستاره های چشمانت را!

یک چیز دیگر هم بگویم؟!
می دانی چیست؟! درست است من خیلی کوچکم، امّا خوب می فهمم که می خواهند این ستاره های دوست داشتنی را برای همیشه از من بگیرند. امّا عیبی ندارد. بگذار هرکار می خواهند بکنند!

چرا این طوری نگاهم می کنی؟! نکند بو برده ای چه فکر هایی توی سرم هست؟!
اصلاً بگذار خودم بگویم. می خواهم من هم ستاره شوم  . ستاره شوم و با تو بالا بیایم. بالای بالا. بالا تر از بلندی بلند ترین نیزه ها!

آنقدر بالا برویم با هم ، که دیگر هیچ سیلی ای به گونه های من و هیچ خیزرانی به لب های تو نرسد!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 15:28  توسط خودم  | 

از یک نویسنده ی افتخاری

 

... قلبم ؛ صبویی است کِدِر و خالی از خُم تو ، و هرگز شفاف نمی شود مگر با اشکهایم بر غمت .
تو آب ننوشیدی و لب تشنه ماندی تا امروز آب منادی و گواه بر مظلومیتت باشد .
این دل همان لیوان خالیست ، هر چه با ارزش و قیمتی به نظر آید ، فقط کافیست کودکی آنرا از فاصله ی زانوانش به زمین اندازد ، دیگر بی بهاء خواهد شد …
حسین ، ای تشنه شهادت…
گفتی ؛ هل من ناصر ینصرنی ، اکبرت لبیک گفت ، اصغرت لبیک گفت و دیگران .
به شریعت شریعتی می نگرم …
چه می گوید ؟ " حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود … "
پس قلبم را لبالب از لبیک کن .
دلم را لبریز کن از شهد عشقت .
افکارم را تهی از اندیشه هایت قرار مده ...

 پی نوشت۱: ممنون از جناب غریبه

پی نوشت ۲: تسلیت به همه ی دوستان

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 15:46  توسط خودم  | 

یه لیوان آب

 

یه لیوان تا وقتی خالیه، فقط یه لیوان خالیه! یه لیوان خالی ِ بی مصرف!
حتی اگه خیلی با کلاس و تر و تمیز هم باشه بازم یه لیوان خالی بی مصرفه! اگه کهنه و داغون و لب پر باشه که دیگه هیچی، اصلاًکسی نگاشم نمی کنه!
حالا همین لیوانِ کهنه ی داغون ِ لب پر، اگه پُر باشه از آب، می شه یه لیوان آب. می شه همون چیزی که باید باشه. داغون بودنش کمتر به چشم میاد.
چیزی که به چشم میاد همون چیزیه که پرش کرده ... 
آب

 

پی نوشت: برداشتی آزاد از سوره ی مبارکه ی عبس

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 11:7  توسط خودم  | 

خُم

 

پیمانه ها پر کن از آن خُم تا مست شویم... بی خود شویم... و در بی خودی به خود آییم...
 و به خدا...

خداییمان کن ساقی...

 

پی نوشت۱: عید همه ی دوستان مبارک مخصوصاْ عمران نقشه ای ها، مخصوصاْ تر السیدون و السادات....
 پی نوشت۲ : آقایون و خانومای سید عمران نقشه ای !عیدی ما یادتون نره ! البته ما از بس که قانع می باشیم به دعای خیری هم از جانب دوستان راضی ایم! و اینکه یه کم سفارش ما رو پیش فک و فامیلاتون بکنید.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 11:6  توسط خودم  | 

پادساعتگرد


می چرخم ،
در خلاف جهت عقربه های ساعت،
رو به عقب،
و می رسم به زمانی که تو را داشتم
.
.
.
و من خوشم به این دوران های پادساعتگرد...


پی نوشت۱:شاید در راستای هدف اعلام حیات نوشته شد!
پی نوشت۲:والا یه پی نوشت می خواستم بزنم دیدم خصوصی میشه نمی زنم!
پی نوشت۳:تازگی ها خیلی دچار این جور حرکات وضعی میشم!

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 9:50  توسط خودم  | 

بدون شرح

 

بهار ، تابستان ، پاییز ، زمستان ... بهار

 

پی نوشت ندارد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 11:8  توسط خودم  | 

روایتی از بزرگ‌ترین خیانت‌های جهان

 

بوسه یهودا و اشک‌های نیچه

شهرام فرهنگی- مادر «هملت» خائن بود. بودن یا نبودن؟ مسأله این نیست. حالا جز «خیانت» به هیچ چیز فکر نمی‌‌کنیم. با این همه، حرف از خیانت که باشد «شکسپیر» خودش را به ذهنمان تحمیل می‌کند؛ او خالق هملت و مادر خائنش بود. حالا برای نوشتن از خیانت‌کاران بزرگ جهان، باید مقدمه را به استاد «کالبد شکافی توطئه» سپرد. تاریخ پر است از چهره‌های بزرگی که خیانت کردند یا به آن ها خیانت شد. هنوز چند سطر مانده تا رسیدن به تراژدی. پیش از آن اما جمله‌ای از شکسپیر: «اگر کسی یک‌بار به تو خیانت کرد، این اشتباه از اوست. اگر کسی دوبار به تو خیانت کرد، این اشتباه از توست!»



یهودا بر گونه مسیح بوسه زد

«کسی که با من نان خورده است، به من خیانت می‌کند.» شام آخر با این جمله جاودانه شد. حواریون، مسیح را دوره کرده‌بودند. «این را به همه شما نمی‌گویم. من تک‌تک شما را انتخاب کرده‌ام و خوب می‌شناسم.» عیسی از چه کسی سخن می‌گفت؟ حواریون مات و مبهوت به چشمان یکدیگر خیره شدند. «پطروس» به مسیح نزدیک شد: «خداوندا، آن شخص کیست؟» ... و مسیح لقمه‌ای گرفت و در دهان «یهودا» گذاشت: «عجله کن و کار را به پایان برسان!» هیچ‌کس منظور مسیح را نفهمید. پول دست یهودا بود و حواریون تصور کردند عیسی به او دستور داده است که برود خوراک بخرد یا چیزی به فقرا بدهد.

یهودا برخاست و در تاریکی شب بیرون رفت. مسیح گفت: «وقت من تمام است. همه جا را دنبال من خواهید گشت اما مرا نخواهید یافت. نخواهید توانست که به‌جایی بیایید که من می‌روم.» پطروس پرسید: «شما کجا می‌روید؟»

-‌ «حال، نمی‌توانی با من بیایی ولی بعد به دنبالم خواهی آمد.»

-‌ «چرا نمی‌توانم حالا بیایم؟ من حتی حاضرم جانم را فدای شما کنم.»

-‌ «تو جانت را فدای من می‌کنی؟ همین امشب پیش از بانگ خروس، سه بار مرا انکار کرده، خواهی گفت که مرا نمی‌شناسی.» (انجیل یوحنا، باب 13، آیه 38- 18)

خارج از شهر، حواریون شام آخر را می‌خوردند. یهودا از مخفیگاه خارج شد و ساعاتی بعد از آن، کیسه‌ای پر از سکه‌های نقره در دست داشت. او به علمای قوم یهود قول داد که نه‌تنها مخفیگاه حواریون، که دقیقاً مسیح را هم برای سربازان رومی شناسایی کند. یهودا سربازان رومی را با خود به محفل مسیح می‌آورد. تعدادی از حواریون خود را مسیح معرفی می‌کنند. کدام یک از این جمع مسیح است؟ یهودا پیش می‌رود و گونه مسیح را می‌بوسد!



المپیاس؛ مادر اغواگر

پشت سر مادر «اسکندر» حرف وحدیث فراوان است. می‌گویند دوران کودکی او در فضایی آکنده از شهوت و خشونت گذشت. آن دوره البته هنوز «فروید» ظهور نکرده بود که اسکندر را به‌عنوان یک نمونه قابل مطالعه مورد بررسی قرار دهد. با این همه خیلی‌ها رفتار و میل به جهان‌گشایی اسکندر را ناشی از همان دوران کودکی و احتمالاً «عقیده ادیپ» می‌دانند!

چه می‌گفتیم؟ بحث، بحث خیانت بود و حرف و حدیث‌‌های پشت سر مادر اسکندر. به روایتی «المپیاس» - مادر اسکندر- یکی از خائنان سرشناس تاریخ است. در این‌که المپیاس به «فیلیپ» - پدر اسکندر- خیانت می‌کرد، جای هیچ تردیدی نیست. چگونگی خیانت زنی که تفریحش نوازش مارهای افعی زهرآگین و پیچاندنشان به دور خود بود، البته روایت‌های مختلفی دارد. معتبرترین آن ها این‌که المپیاس با یکی از سربازان فیلیپ رابطه داشته است و به‌وسیله او، همسرش را به قتل رسانده. احتمال دیگر هم اینکه او یکی از کسانی بوده که در توطئه قتل فیلیپ نقش داشته‌‌اند. هرچه که باشد، المپیاس با رفتار اغواگرانه - به قول امروزی‌ها اروتیک- و از طرفی خیانتش به فیلیپ، نقش پررنگی در زندگی اسکندر داشت. او هم عامل اصلی به قدرت رسیدن اسکندر بود و هم با احاطه کامل بر افکار پسرش او را تبدیل به چهره‌ای تاریخی کرد. گرچه المپیاس خود هم یکی از زنان پرماجرای تاریخ است؛ همسر پادشاه مقدونیه، یکی از خیانتکاران سرشناس جهان.



خیانت به ناپلئون، خیانت ناپلئون

«ناپلئون» شما را یاد چه چیزی می‌اندازد؟ بله، او در نهایت محکوم به خیانت شد و در تبعید درگذشت. حالا اما فراتر از کلی‌گویی‌های تاریخ، کمی هم وارد جزئیات می‌شویم. از رابطه ناپلئون با «ژوزفین» - همسر اولش- چیزی شنیده‌اید؟ مثل تمام زوج‌هایی که فکر می‌کنند تافته جدا‌بافته از دیگرانند، آن ها هم تصور می‌کردند هیچ‌کس مثل آن ها عاشق نیست. البته در این‌که ناپلئون و ژوزفین روزهای عاشقانه‌ای را با هم سپری کردند جای هیچ تردیدی نیست. مسأله اما این است که هر عشقی تاریخ مصرف دارد. پس روز‌های دیگری هم از راه رسید. حالا به این موضوع فکر کنید که وقتی ناپلئون از نبرد بازگشت و با خیانت ژوزفین مواجه شد، چه گفت؟ احتمالاً این یکی از جمله‌های تاریخی درباره خیانت است: «خدای من! پس از مدت‌ها یک دغدغه شخصی!»

از ناپلئون چه انتظاری داشتید؟ او مرد جنگ بود و لابد انتظار نداشتید که به همین سادگی شکست را بپذیرد. به هر حال این اتفاق مقدمه‌ای برای پایان عشق رویایی ناپلئون و ژوزفین بود. گرچه عده‌ای از مورخان هم خیانت را فقط بهانه می‌دانند و می‌گویند امپراتور فرانسه در اوج قدرت از همسرش خسته شده بود. به هر حال ناپلئون دیگر علاقه‌ای به ژوزفین نداشت و چشم‌هایش دنبال دختر پادشاه اتریش بود. در تأیید این‌که ناپلئون هم خود تمایلی به خیانت داشت همین جمله از او بس که: «این چه قانونی است که مردها را وادار می‌کند تنها یک همسر داشته باشند؟» مشکل ناپلئون اما این بود که کلیسای کاتولیک سدی محکم برابر طلاق او از ژوزفین بود.

او به پاپ متوسل شد تا بلکه فتوای طلاق دهد. پاپ اما به هیچ‌قیمتی حاضر نشد قوانین را زیر پا بگذارد. این بود که ناپلئون دست به اقدامی بی‌سابقه زد. او به سنای فرانسه رفت و مشکلش را با سناتورها درمیان گذاشت. ناپلئون از آن ها خواست برای آزاد کردن او از این قید که نوعی حمایت از اصل آزادی است رای به طلاق ژوزفین بدهند. در نهایت سناتورها با وجودی که می‌دانستند این اقدام خلاف آموزش‌های کلیسا است، از ترس جان یا نان یا هر چه، رأی به طلاق ژوزفین دادند. به این ترتیب امپراتور فرانسه تبدیل به یکی از چهره‌های برجسته تاریخ شد که هم خیانت دیده‌اند و هم خیانت کرده‌اند. به هر حال ناپلئون مرد بزرگی بود، نبود؟!



تراژدی ویکتور و آدل

«آدل فوشر» سبزه بود. او موهای مشکی داشت و ابروانی کمانی. «آدل» در 16 سالگی زیبا و جذاب بود. او اولین عشق «ویکتور هوگو» بود. ویکتور و آدل همدیگر را از بچگی می‌شناختند. دو خانواده فوشر و هوگو با هم صمیمی بودند و بچه‌هایشان با هم بزرگ شدند. آدل تنها کسی بود که ویکتور عاشقانه تحسینش می‌کرد.

ویکتور هوگو از همه کس و همه چیز داستان ساخت اما خودش شخصیت اول یک تراژدی بود. زندگی عاشقانه ویکتور از نوجوانی آغاز شد. او عاشق آدل، دختر همسایه‌شان بود. مادر ویکتور اما با این رابطه مخالف بود و دختر خانواده فوشر را لایق این عشق نمی‌دانست. از طرفی پدر آدل هم ویکتور را موجودی مغرور، دمدمی‌مزاج و تن‌پرور می‌دانست. پس ویکتور و آدل ناچار شدند به شکل پنهانی این رابطه عاشقانه را ادامه دهند. ویکتور هیچ تردیدی نداشت که این رابطه منجر به ازدواج می‌شود. او حتی زیر اولین نامه عاشقانه‌اش را گستاخانه با عنوان «همسر تو» امضا کرد. دو سال بعد، وقتی که تعداد نامه‌های رد و بدل شده بین آدل و ویکتور به 200 رسید، آن دو بالاخره با هم ازدواج کردند و حاصل این ازدواج 5 فرزند بود. این اما تازه آغاز قصه بود؛ تراژدی ویکتور هوگو.

آدل همیشه معتقد بود که هیچ نیست، جز دختری فقیر از طبقه متوسط جامعه. گرچه آدل ظاهر خوبی داشت اما بعدها ثابت شد که عقیده او درباره خودش کم و بیش درست بوده است. آدل سربه‌هوا و کم‌هوش بود. برای او نبوغ و دستاوردهای ادبی همسرش تنها به خاطر ارزش‌های مالی قابل توجه بود. آدل هیچ وقت نفهمید که چرا ویکتور تمام شب را بیدار می‌ماند و می‌نویسد. عاقبت بعد از 10 سال مادام آدل هوگو مرتکب عملی شد که از آن شخصیت اصلاً بعید نبود. روز عهدشکنی از راه رسید و آدل به همسرش خیانت کرد.

«چارلز سنت‌بوو»، جوانی بود که با ویکتور هوگو کار می‌کرد. ویکتور او را دوست خود می‌دانست و به این جوان کمک کرد تا در حوزه شعر به تحقیق و تفحص بپردازد. درست در همین دوران بود که سنت‌بوو به زندگی آدل هوگو رخنه کرد. آدل به شکل پنهانی با سنت‌بوو در کلیسا ملاقات می‌کرد. وجه تکان‌دهنده قضیه برای ویکتور این بود که روزگاری آدل به یاد ملاقات‌های پنهانی «کوزت و ماریوس»، زیر یک درخت شاه‌بلوط به ملاقات او می‌آمد.

ویکتور هوگو بابت این خیانت رنج غیرقابل توصیفی را تحمل کرد. او که در نا‌امیدی دست و پا می‌زد، تنها نوشت: «من به این عقیده رسیده‌ام که امکان دارد کسی که مالک تمام عشق من است، دیگر به من علاقه نداشته باشد. او دیگر به من اهمیت نمی‌دهد. مدرت زیادی است که من دیگر شاد نیستم.»



...و نیچه گریست

نظرتان درباره عشق نیچه چیست؟ همان فیلسوفی که می‌گفت: «به سراغ زنان می‌روی، تازیانه را فراموش مکن.» کسی نفهمید پشت این جمله نیچه چه حقیقت بزرگی پنهان بود و هنوز هم کسی نفهمیده است. بگذریم، «لوفون سالومه» عشق نیچه بود.

عاشق شدن یک فیلسوف احتمالاً باید مکافات داشته باشد، که داشت. نیچه هر کاری کرد که دل سالومه را به‌دست بیاورد. حالا استفاده از لفظ «خیانت» برای این دختر روس شاید بی‌انصافی باشد اما بی‌وفایی او نیچه را به مرز جنون کشاند. می‌گویند اگر سالومه به عشق نیچه پاسخ مثبت می‌داد، شاید زندگانی نیچه به شکل دیگری رقم می‌خورد. حداقل این‌که از تندی بیانش کاسته می‌شد. درد نیچه این بود که حتی از طرف دختر مورد علاقه‌اش هم فهمیده نمی‌شد. سالومه می‌گفت: «در مغز نیچه افکار تند و اندیشه‌های غریب و نامأنوس می‌لولند که برای عادی زندگی کردن خطرناکند.» پس از این پاسخ به درخواست‌های عاشقانه، نیچه در تنهایی مفرط خرد می‌شود و در پاسخ می‌نویسد: «خیالبافی‌های من به حال شما چه فرقی می‌کند؟ حتی حقیقت‌گویی‌های من برای شما اهمیتی نداشته است. دلم می‌خواهد به این فکر کنید که من دیوانه‌ای دچار سردرد هستم که از زور تنهایی به جنون مبتلا شده‌ام.» نیچه در این مسیر به جایی رسید که روزی یال اسبی پیر و تازیانه‌خورده را بغل کند، اشک بریزد و دیوانه شود. با این همه، سالومه را به‌عنوان بی‌وفایی دوست‌داشتنی باید ستایش کنیم. تنها پاسخی مثبت به عشق نیچه کافی بود تا دیگر «ابرمردی» شکل نگیرد و «چنین گفت زرتشت» نوشته نشود. دنیا بدون خیانت شاید خیلی چیزهایی را که حال دارد، دیگر نداشت. این مطلب و خیانت‌ها را دوباره مرور کنید. از بوسه یهودا تا اشک‌های نیچه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 1:5  توسط زیارتی  | 

دوازده پیام برای متولدین دوازده ماه سال

دوازده پیام برای متولدین دوازده ماه سال:

برای فروردین: که به جهان بیاموزد عشق "معصومیت" است واز جهان بیاموزد که عشق "اعتماد" است.
برای اردیبهشت: که به جهان بیاموزد عشق "صبر و تحمل" است واز جهان بیاموزد که عشق "بخشش و گذشت" است.
برای خرداد: که به جهان بیاموزد عشق "آگاهی" است واز جهان بیاموزد که عشق "احساس" است.
برای تیر: که به جهان بیاموزد عشق "فداکاری" است واز جهان بیاموزد که عشق "آزادی " است.
برای مرداد: که به جهان بیاموزد عشق "شور و نشاط" است واز جهان بیاموزد که عشق "فروتنی" است.
برای شهریور: که به جهان بیاموزد عشق "نیاز" است واز جهان بیاموزد که عشق "کمال" است.
برای مهر: که به جهان بیاموزد عشق "زیبایی" است واز جهان بیاموزد که عشق "هماهنگی" است.
برای آبان: که به جهان بیاموزد عشق "هیجان" است واز جهان بیاموزد که عشق "تسلیم شدن" است.
برای آذر: که به جهان بیاموزد عشق "صمیمیت" است واز جهان بیاموزد که عشق "وفاداری" است.
برای دی: که به جهان بیاموزد عشق "عقلانی" است واز جهان بیاموزد که عشق "از خود گذشتگی" است.
برای بهمن: که به جهان بیاموزد عشق "اغماض" است واز جهان بیاموزد که عشق "یگانگی" است.
برای اسفند: که به جهان بیاموزد عشق "رحم وشفقت" است واز جهان بیاموزد که عشق "همه چیز" است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 1:2  توسط زیارتی  | 

اعداد نجومی

۱- بزرگی عدد یک میلیارد  : اگر از یک تا یک میلیارد بشماریم و هر عدد را در یک ثانیه بگوییم و از بدو تولد بشماریم 31 سالگی به یک میلیارد می رسیم. حال شما عدد یک میلیون و صد و پنجاه و هفت هزار و سیصد چهل و نه را در یک ثانیه بگویید.

۲ – طول کهکشان راه شیری : طول کهکشان راه شیری برابر است با  1000000000000000000 کیلومتر

۱- اگر این مسیر را به قطار ساخت ژاپن که در ساعت 400 کیلومتر راه می رود بپیماییم 285388127900 سال طول می کشد و اگر هر فرد 100 سال عمر کند و از اول زندگی رانندگی کند این قطار 2853881279 راننده لازم دارد.

۲- اگر با پیکان که 100 کیلومتر راه می رود می شود 4 برابر بالا

۳- اگر این مسیر را اسکناس دو هزار تومانی بچینیم که طول هر اسکناس 0.00016 کیلومتر است تعداد 6250000000000000000000 اسکناس به ارزش 12500000000000000000000000 تومان می شود. که با این پول می شود 127000000000000 پیامک فرستاد. که با این تعداد می شود به هر نفر در جهان حدود 18221 پیامک فرستاد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 0:59  توسط زیارتی  | 

جشن سپندارمذگان

 

سپندارمذگان چه روزیه ؟
روز زن در ایران باستان بوده که مطابق تقویم امروزی ما میشه 29 بهمن ماه هر سال.

سپندارمذگان از کجا آمده ؟
این روز “سپندار مذگان” یا “اسفندار مذگان” [سپندار مزدگان یا جشن اسفندی] نام داشته است. فلسفه بزرگ داشتن این روز به عنوان “روز زن یا روز مادر” به این صورت بوده است كه در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می كردند و علاوه بر اینكه ماه ها اسم داشتند، هریك از روزهای ماه نیز یك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول “روز اهورا مزدا”، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه) كه نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی “بهترین راستی و پاكی” كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی “شاهی و فرمانروایی آرمانی” كه خاص خداوند است و روز پنجم “سپندار مذ” بوده است.

سپندار مذ [سپندارمزد] لقب زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد ، همچون مادران که با گذشت و فروتنی فرزند خود را در بر میگیرند. زشت و زیبا را به یك چشم می نگرد و همه را در دامان پر مهر خود امان می دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان [سپندارمزدگان] را بعنوان نماد عشق می پنداشتند. در هر ماه، یك بار، نام روز و ماه یكی می شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن می شد، جشنی ترتیب می دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، “مهرگان” لقب می گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندارمذ [سپندارمزد] یا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان می گرفتند.

پندار مذگان [سپندار مزد] جشن زمین و گرامیداشت مقام مادر است كه هر دو در كنار هم معنا پیدا می كردند. در این روز مردان زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، و براشون هدیه می بردند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 0:58  توسط زیارتی  | 

لیوان را زمین بگذار

استادی درشروع کلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟  شاگردان جواب دادند  50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم
استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟>

شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد .

استاد پرسید :

خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد ؟

یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد.

حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد دیگری جسارتا“ گفت : دست تان بی حس می شود .
عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند . و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید >
و همه شاگردان خندیدند

استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است ؟

شاگردان جواب دادند : نه

پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟

درعوض من چه باید بکنم ؟

شاگردان گیج شدند . یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید.

استاد گفت : دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است .

اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید .

اشکالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید ، به درد  خواهند آمد .

اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.

فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است  که درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید.
که درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند ،
هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ، برآیید!

•         دوست من ، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری .

•         زندگی همین است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 0:54  توسط زیارتی  | 

سلام

سلام به همه دوستان

سال نوی همه مبارک برای همه سال خوبی رو آرزو می کنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 0:51  توسط زیارتی  | 

رو به راهم

 

نگران من نباش ٬
رو به راهم
رو به راهی که دراز به دراز مقابلم افتاده
انگار جنازه ی این جاده را من باید از زمین بردارم...

پی نوشت۱:نمی دونم هر وقت دلم می گیره میام اینجا یا هر وقت میام اینجا دلم می گیره!!! به هر حال الان دلم گرفته!
پی نوشت۲: این شعر که امیدوارم درست نوشته باشمش مال سینا بهمنشه .
                                                   

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 15:30  توسط خودم  | 

عنوان ندارد!

 

اصلا به روز کردنمان نمی آید! مگر زور است؟!

 

پی نوشت : فقط زحمت کشیده و یک پیوند (به قول فرنگی ها٬  لینک) می گذاریم باشد تا دوستان بخوانند و بهره برند!

ابلهانه ترین قوانین جهان!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 11:1  توسط خودم  | 

مکالمات تلفنی واقعی ضبط شده در مراکز خدمات مشاوره مایکروسافت در انگلستان

 

مطالبی که می خونید مکالمات تلفنی واقعی ضبط شده در مراکز خدمات مشاوره مایکروسافت در انگلستان هست.

  • مرکز مشاوره : چه نوع کامپیوتری دارید؟
  • مشتری : یک کامپیوتر سفید...
---------------------------------------
  • مشتری : سلام، من «سلین» هستم. نمی تونم دیسکتم رو دربیارم
  • مرکز : سعی کردین دکمه رو فشار بدین؟
  • مشتری : آره، ولی اون واقعاً گیر کرده
  • مرکز : این خوب نیست، من یک یادداشت آماده می کنم...
  • مشتری : نه ... صبر کن ... من هنوز نذاشتمش تو درایو ... هنوز روی میزمه .. ببخشید ...
---------------------------------------
  • مرکز : روی آیکن My Computer در سمت چپ صفحه کلیک کن.
  • مشتری : سمت چپ شما یا سمت چپ من؟
---------------------------------------
  • مرکز : روز خوش، چه کمکی از من برمیاد؟
  • مشتری : سلام ... من نمی تونم پرینت کنم.
  • مرکز : میشه لطفاً روی Start کلیک کنید و ...
  • مشتری : گوش کن رفیق؛ برای من اصطلاحات فنی نیار! من بیل گیتس نیستم، لعنتی!

 

                                             ---------------------------------------

  • مشتری : سلام، عصرتون بخیر، من مارتا هستم، نمی تونم پرینت بگیرم. هر دفعه سعی می کنم میگه : «نمی تونم پرینتر رو پیدا کنم» من حتی پرینتر رو بلند کردم و جلوی مانیتور گذاشتم ، اما کامپیوتر هنوز میگه نمی تونه پیداش کنه...
---------------------------------------
  • مشتری : من توی پرینت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم...
  • مرکز : آیا شما پرینتر رنگی دارید؟
  • مشتری : نه.
---------------------------------------
  • مرکز : الآن روی مانیتورتون چیه خانوم؟
  • مشتری : یه خرس Teddy که دوست پسرم از سوپرمارکت برام خریده.
---------------------------------------
  • مرکز : و الآن F8 رو بزنین.
  • مشتری : کار نمی کنه.
  • مرکز : دقیقاً چه کار کردین؟
  • مشتری : من کلید F رو 8 بار فشار دادم همونطور که بهم گفتید، ولی هیچ اتفاقی نمی افته...
---------------------------------------
  • مشتری : کیبورد من دیگه کار نمی کنه.
  • مرکز : مطمئنید که به کامپیوترتون وصله؟
  • مشتری : نه، من نمی تونم پشت کامپیوتر برم.
  • مرکز : کیبوردتون رو بردارید و 10 قدم به عقب برید.
  • مشتری : باشه.
  • مرکز : کیبورد با شما اومد؟
  • مشتری : بله
  • مرکز : این یعنی کیبورد وصل نیست. کیبورد دیگه ای اونجا نیست؟
  • مشتری : چرا، یکی دیگه اینجا هست. اوه ... اون یکی کار می کنه!
---------------------------------------
  • مرکز : رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple، و حرف بزرگ V مثل Victor، و عدد 7 هست.
  • مشتری : اون 7 هم با حروف بزرگه؟
---------------------------------------
  • یک مشتری نمی تونه به اینترنت وصل بشه...
  • مرکز : شما مطمئنید رمز درست رو به کار بردید؟
  • مشتری : بله مطمئنم. من دیدم همکارم این کار رو کرد.
  • مرکز : میشه به من بگید رمز عبور چی بود؟
  • مشتری : پنج تا ستاره.
---------------------------------------
  • مرکز : چه برنامه آنتی ویروسی استفاده می کنید؟
  • مشتری : Netscape
  • مرکز : اون برنامه آنتی ویروس نیست.
  • مشتری : اوه، ببخشید... Internet Explorer
---------------------------------------
  • مشتری : من یک مشکل بزرگ دارم. یکی از دوستام یک Screensaver روی کامپیوترم گذاشته، ولی هربار که ماوس رو حرکت میدم، غیب میشه!
---------------------------------------
  • مرکز : مرکز خدمات شرکت مایکروسافت، می تونم کمکتون کنم؟
  • مشتری : عصرتون بخیر! من بیش از 4 ساعت برای شما صبر کردم. میشه لطفاً بگید چقدر طول میکشه قبل از اینکه بتونین کمکم کنید؟
  • مرکز : آآه..؟ ببخشید، من متوجه مشکلتون نشدم؟
  • مشتری : من داشتم توی Word کار می کردم و دکمه Help رو کلیک کردم بیش از 4 ساعت قبل. میشه بگید کی بالاخره کمکم می کنید؟
---------------------------------------
  • مرکز : چه کمکی از من برمیاد؟
  • مشتری : من دارم اولین ایمیلم رو می نویسم.
  • مرکز : خوب، و چه مشکلی وجود داره؟
  • مشتری : خوب، من حرف a رو دارم، اما چطوری دورش دایره بذارم؟

منبع: ژئومپیا

پی نوشت : حتما به این ژئومپیا یه سر بزنید. مطالب جالبی داره. از جمله ترفند های اتوکد .

 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 14:36  توسط خودم  | 

دخترها و پسرها چگونه نیمرو درست می کنند؟

 


دخترها :

توی ماهیتابه روغن می ریزند

اجاق گاز زیر ماهیتابه رو روشن می کنند

تخم مرغها رو میشکنن و همراه نمک توی ماهیتابه می ریزن

چند دقیقه بعد نیمروی آماده رو نوش جان میکنن

پسرها :

توی کابینتهای بالایی آشپزخانه دنبال ماهیتابه می گردن

توی کابینتهای پایینی دنبال ماهیتابه می گردن و بالاخره پیدایش می کنن

ماهیتابه رو روی اجاق گاز می گذارن

توی ماهیتابه روغن می ریزن

توی یخچال دنبال تخم مرغ می گردن

یه دونه تخم مرغ پیدا می کنن

چند تا فحش میدن

دنبال کبریت می گردن

با فندک اجاق گاز رو روشن می کنن و بوی سرکه همراه دود آشپزخانه رو بر می داره

ماهیتابه رو می شورن (بگو چرا روغنش بوی ترشی می داد!)

ماهیتابه رو روی اجاق گاز می ذارن و توش روغن واقعی می ریزن

تخم مرغی که از روی کابینت سر خورده و کف آشپزخانه پهن شده رو با دستمال پاک می کنن

چند تا فحش می دن و لباس می پوشن

میرن سراغ بقالی سر کوچه و 20 تا تخم مرغ میخرن و بر می گردن

تلویزیون رو روشن میکنن و صداش رو بلند میکنن

روغن سوخته رو می ریزن توی سطل و دوباره روغن توی ماهیتابه می ریزن

تخم مرغها رو میشکنن و توی ماهیتابه می ریزن

دنبال نمکدون می گردن

نمکدون خالی رو پیدا می کنن

نمکدون رو پر از نمک میکنن

صدای گل رو از گزارشگر فوتبال میشنون و میدون جلوی تلویزیون

سریع بر می گردن توی آشپزخانه

تخم مرغهایی که با ذرات تفلون کنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توی سطل می ریزن

ماهیتابه را می ندازن توی ظرفشوئی

دنبال ظرفهای مسی می گردن

قابلمه مسی رو روی اجاق گاز میذارن و توش روغن تخم مرغ می ریزن

چند دقیقه به تخم مرغها زل می زنن

یاد نمک می افتند میرن نمکدون رو از کنار تلویزیون بر میدارن

چند ثانیه فوتبال تماشا میکنن

یاد غذا میفتن و میدون توی آشپزخانه

روی باقی مانده تخم مرغی که کف آشپزخانه پهن شده بود لیز می خورن

چند تا فحش میدن و بلند میشن

نمکدون شکسته رو توی سطل می ندازن

قابلمه رو بر میدارن و بلافاصله ولش می کنن

چند تا فحش میدن و انگشتهاشون که سوخته رو زیر آب می گیرن

با یه پارچه قابلمه رو بر میدارن

پارچه رو که توسط شعله آتیش گرفته زیر پاشون خاموش می کنن

بالاخـــــــره نیمروی آماده رو جلوی تلویزیون میخورن و چند تا فحش می دن
 
 
پی نوشت : این مطلب بامزه رو از اینجا کش رفتم!
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 17:16  توسط خودم  | 

فایل pdf جزوه ی matlab

 

به درخواست دوست خوبم مینا خانم فایل pdf جزوه ی matlab رو تو بلاگ قرار دادم. امیدوارم برای همه مفید باشه.

می تونید جزوه رو از اینجا دانلود کنید.

 

پی نوشت ۱: زلفی جان ببخش دیر شد. (از این آیکون ها که شرمنده اند) !
پی نوشت ۲: یادم رفت دیگه چی می خواستم بگم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 16:35  توسط خودم  | 

یکی بود یکی نبود

 

یکی بود یکی نبود
اونی که بود تو بودی اونی که نبود من
.
.
.

مهربونم منو به خاطر نبودنم به بودن خودت ببخش...

پی نوشت: این روزا و شبا اگه بودید مارو از دعای خودتون بی نصیب نذارید.

                                                                                                    همین

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 15:4  توسط خودم  | 

زنگ تفریح!

این مطلب اصلا" هیچ ربطی به نقشه برداری نداره اما به نظرم برای زنگ تفریح جالبه:

آنچه در زير می‌آيد، پاسخ بچه‌ها به سوالاتی درباره ازدواج است:

 

چگونه تصميم می‌گيريد با کسی ازدواج کنيد؟

«آدم بايد کسی را برای ازدواج پيدا کنه که او هم همان چيزهايی که آدم دوست دارد را دوست داشته باشه. مثلاً اگر شما تماشای فوتبال را دوست دارين، او هم بايد اين که شما تماشای فوتبال را دوست دارين دوست داشته باشه و مرتب برايتان آجيل و چای بياره.»

آلن، 10 ساله

 

سن مناسب برای ازدواج چيست؟

«هيچ سنی برای ازدواج خوب نيست، آدم بايد ديوونه باشد که ازدواج کنه.»

کريستين، 6 ساله

 

يک آدم غريبه در يک مهمانی از کجا می‌فهمد که دو نفر با هم زن و شوهرند يا نه؟

«افراد متأهل معمولاً از صحبت کردن با افراد ديگر خوشحال به نظر می‌رسند.»

کاميلا، 6 ساله

 

«کار ساده‌ای نيست و بايد دقت کرد. مثلاً بايد ديد بچه‌هايی که خانوم سرشان داد می‌کشد و آنها را دعوا می‌کند همان بچه‌هايی هستند که آقا هم سرشان داد می‌کشد يا نه»

دريک، 8 ساله

 

به نظر شما پدر و مادرتان در چه چيزی با هم اتفاق نظر دارند؟

«هر دوشون ديگه بچه نمی‌خوان»

لاری، 8 ساله

 

مردم معمولاً در اولين ملاقاتشان چکار می‌کنند؟

«در اولين قرار ملاقات، فقط به هم دروغ می‌گن. و اين دروغها معمولاً به قدر کافی اشتياق ايجاد می‌کنه که قرار ملاقات دوم را بگذارند.»

مارتين، 10 ساله

 

بهتره آدم مجرد بماند يا ازدواج کند؟

«دخترها بهتره مجرد بمونن ولی پسرها نه. اونها احتياج به کسی دارند که براشون غذا بپزه و خونه را براشون تميز کنه.»

آنيتا، 9 ساله

 

اگر مردم ازدواج نکرده بودند الان دنيا چه تفاوتی داشت؟

«من نمی‌دونم ولی مطمئناً بچه‌های زيادی بودند که می‌تونستن براتون توضيح بدن»

کوين، 8 ساله

 

«يه چيزيش رو مطمئنم که فرقی نمی‌کرد. باز هم پسرها دنبال ما می‌اومدن»

سوفی، 7 ساله

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 21:50  توسط زیارتی  | 

همه قسم بخورید....

از اونجايي که هممون مهندس شديم گفتم بد نيست سوگند نامه مهندسي را مرور كنيم! 

اگه فقط به يكي از بندهاي بالا عمل كرده باشيد، به شما تبريك مي­گم.

سوگند نامه مهندسي

من با آگاهي کامل از نقش و تاثير مهندسي در سازندگي و توسعه پايدار جهان،  رفاه و آسايش انسان، حفظ جهان هستي از آلودگي هاي زيست محيطي و تامين شادي پايدار و دراز مدت خود و ديگران، اينک که به عنوان مهندس خدمت خود را آغاز مي کنم به پروردگار جهان سوگند ياد مي کنم که:

1. همواره در سراسر زندگي شغلي، حرفه اي و اجتماعي خود بدين سوگند وفادار باشم.

2. به انسان، به عنوان يک موجود صاحب خرد و شگفت انگيزترين پديده آفرينش بيانديشم، صديق و واقع بين باشم و به هيچ اقدامي که به انسان و انسانيت آسيب رساند، مبادرت نورزم.

3. دانش مهندسي و تجربه حرفه اي خود را که ميراث مشترک بشري است، مغتنم دانم و کوشش کنم تا آن را به روز نگهدارم و در حد توان خود به گنجينه دانش و تجربه هاي سودمند بشري بيفزايم.

4. ايران زادگاه من است که در آن زاده و پرورده شده ام، کوشش خواهم کرد که دين خود را به سرزمينم، مردمانم، نياکانم، و آيندگان ادا کنم.

5. در طول زندگي حرفه اي خود تلاش کنم تا نقش موثري در توسعه پايدار کشورم داشته باشم.

6. در حد توان به دانشگاه که مربي علمي و فني من است و به کساني که پس از من در اين مکان مقدس پرورش خواهند يافت، خدمت کنم.

7. سرمايه هاي هستي، چون ماده، انرژي، محيط زيست و نيروي کار را سرمايه هاي تمام بشر بدانم، و در حفظ و کاربرد درست و بهسازي آنها کوشش نمايم.

8. در تمام فعاليتهاي مهندسي خود صداقت، دقت، نظم، عدالت، سرعت عمل، حفظ منابع اجتماع و حقوق ديگران را مراعات کنم و سلامت، ايمني و آينده نسلها را در  نظر داشته و به آنان مهربان، دلسوز و متعهد باشم و همواره سود خويش را در منافع عام جستجو کنم، رشوه خواري و ساير رذايل اخلاقي را طرد و براي زحمات خود ارزش مادي اي در حد معقول و متعارف طلب کنم.

9. در تمام کوشش هاي مهندسي خود از دانش روز و آخرين يافته هاي فني آگاه شوم و آنها را با ابتکار، خلاقيت و نو آوري در طراحي، برنامه ريزي و اجرا بکار بندم.

10.     در تمام کوشش هاي مهندسي خود استانداردها را مراعات و تنها در حيطه دانش و  توانايي خود کار قبول کنم و تنها مدارکي را امضا کنم که به آنها احاطه فني کامل دارم. در مواردي که منع قانوني و حق مالکيت اختصاصي وجود ندارد، دانش خود را آزادانه و به صورت رايگان منتشر کنم و در اختيار ديگران قرار دهم.

11.     در اداي وظايف حرفه اي محول شده، متعهد، مسئوليت پذير، مشارکت پذير و رازدار باشم.

12.     محيطي پر از محبت و صفا و عشق و علاقه به خدمتگذاري بي ريا به مردم و وطنم  را بوجود آورم و همکاران خود را بدون توجه به مليت، نژاد، مذهب، جنسيت، سن و عقيده دوست بدارم و ارزش هاي انساني را در خود و در آنان پرورش دهم.

13.     در کوششهاي مهندسي خود هميشه فردي متواضع باشم و موفقيتهاي به دست آمده را علاوه بر سعي و کوشش خود مرهون تلاش همکاران و نظام آفرينش بدانم و از آنان قدرداني و سپاسگذاري کنم.

14.     در تمام کوششهاي مهندسي خود جويا و پذيراي نقد و اظهار نظر صادقانه همکاران باشم و از لطمه زدن به حيثيت، شهرت، دارايي يا اشتغال ديگران پرهيز  و از اقدامات بد خواهانه براي آنان خوداري کنم.

15.     از کوشش هاي فرهنگي و فعاليتهاي اجتماعي که به منظور توسعه رفاه عمومي  انجام مي گيرد، استقبال و در آنها شرکت کنم.

16.     همکاران خود را به رعايت اصول اخلاق مهندسي و وجدان حرفه اي تشويق کنم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 21:44  توسط زیارتی  | 

خدا...

خدا...

از خدا خواستم عادتهای زشت را ترکم بدهد
خدا فرمود: خودت بايد آنها را رها کنی

I asked God to take away my habit
God said, no
It is not for me to take away, but for you to give it up

از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد
فرمود: لازم نيست، روحش سالم است، جسم هم که موقت است

I asked God to make my handicapped child whole
God said, no
His spirit is whole, his body is only temporary

از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند
فرمود: صبر، حاصل سختی و رنج است. عطا کردنی نيست، آموختنی است

I asked God to grant me patience
God said, no
Patience is a byproduct of tribulation. It isn't granted, it is learned

گفتم: مرا خوشبخت کن
فرمود: «نعمت» از من، خوشبخت شدن از تو

I asked God to give me happiness
God said, no
I give you blessings; happiness is up to you

از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند
فرمود: رنج از دلبستگیهای دنيايی جدا و به من نزديکترت میکند

I asked God to spare me pain
God said, no
Suffering draws you apart from worldly cares and brings you closer to me

از او خواستم روحم را رشد دهد
فرمود: نه، تو خودت بايد رشد کنی
من فقط شاخ و برگ اضافیات را هرس میکنم تا بارور شوی

I asked God to make my spirit grow
God said, no
You must grow on yours own! But I will prune you to make you fruitful

از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم
فرمود: برای اين کار من به تو «زندگی» داده ام

I asked God for all things that I might enjoy life
God said, no.
I will give you life. So that you may enjoy all things

از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد، من هم ديگران را دوست بدارم.
خدا فرمود: آها، بالاخره اصل مطلب دستگيرت شد

I asked God to help me love others, as much as He loves me

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 21:40  توسط زیارتی  | 

کمی نزدیک تر بنشین

 

وقتی از تو حرف می زنم تمام فعلهایم ماضی می شوند،
حتی ماضی بعید،
ماضی خیلی خیلی بعید،

کمی نزدیک تر بنشین،
                               دلم برای یک حال ساده تنگ شده است...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 9:47  توسط خودم  | 

خدا کند که بیاید...

 

همه آهوان صحرا سر خود نهاده بر کف

به امید آنکه روزی به شکار خواهی آمد
.
.
.

الا که راز خدایی خدا کند که بیایی...

 

پی نوشت: عید همگی شدیداً مبارک 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 16:7  توسط خودم  | 

مرسی نامه!

 

این جانب "خودم" بر خود لازم می دانم خود را همینطور هی مزید بر امتنان جمیع نقشه برداری خوانده های 82 ای تبریز کنم! از بس که کامنت گذاشته اند این جماعت! و کامنت دونی "نقشه برداری 82" را فول نموده اند. انقدر کامنت ها فراوان است که همون جانب فرصت خواندن و تایید آنها را ندارد! باور کنید!
 (از این آیکون ها که دماغشان دراز می شود)

این بی معرفتی برو بچ را به بزرگی خود می بخشیم و همه را می گذاریم به حساب شلوغ شدن سرشان و بالا رفتن کلاسشان (!) (خداوند از کلاس بالایی کمشان نکناد!) !!!

شما هم غیبت کبرای مرا(!)  بگذارید به حساب اینکه نمی خواستم "نقشه برداری 82" که یک وبلاگ گروهی است تبدیل شود به وبلاگ شخصی "خودم" و همه ی پستها به سلیقه و ذائقه ی یک نفر گذاشته شود.
ولی خوب حالا که سلیقه ی منو قبول دارید (!!!) دوباره اومدم.
(از این آیکون ها که نیششان تا بنا گوش باز است)

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 7:29  توسط خودم  | 

وبلاگ خدا

 

وبلاگ خدا را باز خواهم کرد...
سحرگاهان که در خوابي
تو را من لينک خواهم کرد
به بقال محل هم لينک خواهم داد
به وبلاگ گدايان و سپوران نيز خواهم رفت
سحرگاهان که در خوابيد من هم خواب خواهم ديد
مرا هک کن
خيالي نيست
دوباره آي دي از نو
و روز از نو
تمام شب به روزم من
و يک وبلاگ پر کامنت خواهم زد
و با فيلتر شکن يک روز
وبلاگ خدا را باز خواهم کرد...
                                                                                                           عليرضا قزوه

 

پی نوشت: هیچ کدوم از نویسندگان وبلاگ مطلبی نداره؟!!!!!!!!! 
بابا یه بخاری از خودتون نشون بدید دیگه!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 13:11  توسط خودم  | 

ارسال فایل از طریق خطوط تلفن

 
 
HyperTerminal برنامه اي است كه توسط آن مي توانيد با استفاده از خطوط تلفن (و بدون نياز به اينترنت) فايلهايي را از هر نوع به دوستانتان ارسال و يا از آنها فايلهايي را دريافت نماييد.
شايد شما هم از ارسال فايلها توسط ابزار ذخيره سازي (مانند CD، ديسك و...) خسته شده ايد در اين قسمت قصد داريم به بررسي يكي از قابليتهاي جذاب و كمتر شناخته شده ويندوز كه توانايي بالايي در ارسال و دريافت فايلهاي مختلف به نام Hyper Terminal بپردازيم.
HyperTerminal چيست؟
HyperTerminal برنامه اي است كه توسط آن مي توانيد با استفاده از خطوط تلفن (و بدون نياز به اينترنت) فايلهايي را از هر نوع به دوستانتان ارسال و يا از آنها فايلهايي را دريافت نماييد. در صورت كار با اين برنامه در بسياري از موارد شما ديگر نيازي به استفاده از اينترنت نخواهيد داشت، بنابراين قادريد در هزينه هاي اتصال به اينترنت تا حد زيادي صرفه جويي كنيد.
برنامه Hyper  Terminal به صورتي كاملاً ساده و آسان طراحي گرديده به صورتي كه شما با چند بار كار كردن با آن مي توانيد با نحوه كار كاملاً آشنا گرديد.
نكته: براي استفاده از HyperTerminal شما به امكانات خاص نياز نداريد فقط كافي است كه كامپيوتر شما و فردگيرنده به يك مودم مجهز باشد تا شما از طريق خط تلفن فايل مورد نظرتان را ارسال و يا دريافت نماييد.
نحوه استفاده از Hyper Terminal
براي فعال نمودن HyperTerminal در ويندوز xp به روي كليد Start كليك نموده و از منوي كشويي ظاهر شده به ترتيب Accessories All programs < Hyper Terminal> Communications را انتخاب كنيد تا پنجره Connection Description در روي صفحه نمايش ظاهر گردد.
در كادر فوق يك نام را براي اتصال وارد كرده و از قسمت Icon يك آيكون را به دلخواه انتخاب نموده و بر روي كليد OK كليك كنيد.
در پنجره Connect To از منوي كشويي Country / region كشور محل سكونت خود ( كه در اينجا IRAN را بايد انتخاب نماييد مگر اينكه خارج از ايران زندگي مي كنيد) ، AreaCode كد كشور، phonenumber شماره تلفن تماس و از منوي ConnectUsing ابزار مورد استفاده (كه در اين جا مودم مي باشد) را انتخاب كرده و برروي كليد OK كليك نماييد.
نكته: در قسمت phone number شما بايد شماره تلفن شخصي كه مي خواهيد براي او فايل مورد نظرتان را ارسال كنيد را وارد نماييد.
در پنجره Connect شما كافي است بر روي كليد Dial كليك كنيد تا شماره گيري انجام گيرد. در اين مرحله در صورتي كه مي خواهيد تغييري در شماره تلفن تماس و يا محل سكونت خود دهيد كافي است برروي كليدهاي Modify يا Dialing properties كليك كرده و در كادرهاي محاوره اي ظاهر شده تغييرات مورد نظر را اعمال نماييد. بعد از چند لحظه شماره گيري توسط مودم انجام مي شود.
تنظيماتي كه فرد گيرنده بايد انجام دهد
براي دريافت يك فايل از طريق HyperTerminal فقط كافي است در پنجره اصلي برنامه از منوي Call گزينه Wait For a Call را انتخاب نماييد. بعد از چند لحظه شما مي توانيد فايلهاي ارسالي را دريافت كنيد.
ارسال فايلها
بعد از اينكه در پنجره Connect تنظيمات مربوطه را انجام داديد و توسط شماره گيري به شماره مربوطه متصل شديد. براي مشخص كردن فايلهاي ارسالي از منوي Transfer گزينه Send File را انتخاب كنيد تا كادر محاوره اي Send File در روي صفحه نمايش ظاهر گردد.
در كادر محاوره اي ظاهر شده براي انتخاب فايل مورد نظرتان بر روي كليد Browse كليك كنيد تا كادر محاوره اي Select File to Send در روي صفحه نمايش ظاهر گردد.
در كادر محاوره اي فوق شما كافي است فايل مورد نظرتان را انتخاب نموده و بر روي كليد Open كليك نماييد و در كادر محاوره اي Send file بر روي كليد Send كليك كنيد تا عمل ارسال انجام پذيرد.
ارسال پيغام به صورت متن
بعد از اينكه به شماره مورد نظرتان متصل شديد در پنجره اصلي برنامه Hyper Terminal شما به صورت مستقيم مي توانيد متن مورد نظرتان را تايپ نماييد. متن تايپي در اين قسمت براي دوست شما كه به كامپيوتر او توسط برنامه Hyper Terminal متصل شديد نيز قابل مشاهده مي باشد.
مشخص كردن محلي براي ذخيره سازي فايلهاي دريافتي
شما به سادگي مي توانيد محلي را براي ذخيره سازي فايلهاي دريافتي از طريق برنامه را به صورت پيش فرض تعريف نماييد. براي اين منظور از منوي Transfer گزينه Receive File را انتخاب نماييد تا كادر محاوره اي مربوطه در روي صفحه نمايش ظاهر گردد. در كار محاوره اي فوق شما با كليك نمودن كليد Browse مي توانيد محلي را براي ذخيره سازي فايل دريافتي تعيين نماييد.
ذخيره سازي اتصال 
بعد از برقراري ارتباط از طريق برنامه Hyper Terminal، شما مي توانيد اتصال فوق را براي استفاده مجدد ذخيره نماييد. براي اين منظور از منوي كشويي File گزينه Save را انتخاب كنيد. با اين كار اتصال شما با اسمي كه شما براي آن مشخص نموده ايد ذخيره مي گردد، براي برقراري اتصال براي دفعات آتي، در زير منوي Accessories < All Programs > Start HyperTerminal Communications كافي است به روي نام اتصال فقط كليك كنيد.
قطع نمودن اتصال
بعد از اينكه فايل هاي مورد نظرتان را براي دوستانتان ارسال كرديد و يا از آنها دريافت كرديد، براي قطع نمودن اتصال به روي گزينه Disconnect كليك نماييد تا اتصال شما قطع گردد.
نوار ابزار برنامه Hyper Terminal
در نوار ابزار برنامه HyperTerminal مجموعه دستورات پراستفاده به صورت آيكونهايي در دسترس شما قرار گرفته است. در صورتي كه نوار ابزار برنامه در زير نوار منوها وجود نداشت از زير منوي View گزينه Toolbar را انتخاب كنيد.
 
 
 پی نوشت: اینم یه مطلب کاربردی.حالا هی بشینید بگید مدیر وبلاگ بَده !!!
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 12:37  توسط خودم  | 

تقویمها

 

اگر دگرگونی در نگاه و دلت رخ داد
 سال نو مبارک.

 وگر نه به تقویم ها نمی شود اعتماد کرد...

 

پی نوشت: به خاطر این تاخیر منو ببخشید.مسافرت بودم.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 11:2  توسط خودم  | 

گمشده

 

 

هر کسی گمشده ای دارد،

و خدا گمشده ای داشت.

هر کسی دو تاست،

 و خدا یکی بود.

و یکی چگونه می توانست باشد؟

 

هر کس به اندازه ای که احساسش می کنند هست،

و خدا کسی را که احساسش کند نداشت.

عظمت ها همواره در جستجوی چشمیست که آن را ببیند.

خوبی ها همواره نگران آنکه بفهمد.

و زیبایی همواره تشنه ی دلی که به او عشق ورزد.

و قدرت نیازمند کسی استت که در برابرش رام گردد.

و غرور در جستجوی غروری که آن را بشکند.

و خدا عظیم بود و زیبا و پر اقتدار و مغرور،

اما کسی نداشت.

 

خدا آفریدگار بود و چگونه می توانست نیافریند؟

زمین را گسترد و آسمان را بر کشید

کوهها برخاستند و رود ها سرازیر شدند و دریا ها آغوش گشودند و طوفان ها برخاست و صاعقه ها در گرفت.

و باران ها  و باران ها و باران ها.

 

"در آغاز هیچ نبود.کلمه بود و آن کلمه خدا بود ".

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود.

و خدا بود و با او عدمی بود.

و عدم گوش نداشت.

 

و حرفهاییست برای گفتن که اگر گوشی نباشد گفته نمی شوند.

و حرف هاییست برای نگفتن که که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند.

و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هاییست که برای نگفتن دارد.

حرفهای بی قرار و طاقت فرسا

که همچون زبانه های بی تاب آتشند.

کلماتش هر یک انفجاری را در دل به بند کشیده اند.

اینان در جستجوی مخاطب خویشند.

اگر یافتند آرام می گیرند

و اگر نیافتند روح را از درون به آتش می کشند.

و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت.

و درونش از آن ها سرشار بود.

و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟

 

و خدا بود و عدم.

جز خدا هیچ نبود.

و خدا تنها بود.

و...

                   هر کسی گمشده ای دارد

 

                                                   و خدا گمشده ای داشت...   

 

                                                                                 از "دفتر های سبز" دکتر شریعتی (با کمی تخلیص)

 

 

پی نوشت 1: چه حس با شکوهیه اینکه آدم بدونه گمشده ی خداست!

پی نوشت 2: کاش می فهمیدیم که گمشده ی ما هم خداست!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 11:17  توسط خودم  |